نامه ای به معلمم
معلم خوبم سلام
هنوز زمان زیادی از آن روز نمی گذرد که با نگاهی نگران و پاهایی لرزان وارد مدرسه شدم و آهسته آهسته راه کلاس را در پیش گرفتم و در آستانه ی کلاس به پیشوازم ایستاده بودی و درهمان نگاه اول چنان آرامشی در جانم ریختی که برای یک عمر بسیار طولانی کافی است و راستی که از کدام چشمه الهام می گیری که نگاهت چنین اثربخش گردیده و کلامت مایه انس و الفت با تو می شود و دست های گرم و مهربانت روشنی در جان ها می بارد .
در ذهن کودکانه خود تو را فرشته ای می دانم که از آسمان ها به زمین آمده ای و من فکر می کنم تو همان کسی هستی که خدا در آفرینشت به خود آفرین گفته است.
ای کاش قامت عقلم آنقدر رشد کرده بود که بتواند بر گونه های زیبایت بوسه بزند و خالا که چنین نشده حداقل لب هایم به دستانت می رسد پس آنها را می بوسم و از خدا می خواهم که همواره در زیر سایه مهرت ببالم و بنده ای خوب برای خدا و فرزندی نیک برای والدین و انسانی مفید برای جامعه باشم
این اندیشه مدت طولانی است که توجه مرا به خود جلب کرده که تو چگونه می توانی بودن خود را به اثبات برسانی و من تنها راه را در نوشتن یافتم و اینک خشنودم و هروقت که دلم برای خودم تنگ می شود به این صفحه سری می زنم .