X
تبلیغات
مدرس دانشگاه فرهنگیان - نامه ای به پیامبر رحمت

پیامبر عزیزم سلام

حالت چطوره ؟ خوبی ؟ مگر می شود خوب نباشی وقتی که اسمت دوای همه دردهاست . با زحمت های ما چکار می کنی ؟ اگرچه می دانم برای تو زحمتی نیست و از دیدن من خیلی خوشحال شده بودی زیرا خوب می دانستی که سال ها بود که دلم می خواست به خانه ات بیایم  و عید امسال اولین بار بود که مرا به خانه خود دعوت کرده بودی ولی دو چیز هنوز هم که هنوزه در یاد من است : اولاً با این که اولین بار  بود که به روضه شما می آمدم امّا هیچ احساس غربت و رودربایستی نداشتم و به قول دوست هایم راحت راحت بودم و دوم این که درهر سفــری که به خانه ام بر مي گشتم ، احساس می کردم خانه ی خودم از همه جا بهتره در حالی که در پایان این سفر چقدر دلم می خواست ، به مدینه برگردم و هنوز هم این حس را دارم .

چقدر خانه ی زیبا و بزرگی داری و چقدر مهمان جا می گیره و توی حریم شما آرامش سراسر فضا را پوشش می دهد و گلدسته ها در شب و روز زیبایی خاص خود را دارند و رمز معراجند و در داخل حرم دلم می خواست همیشه روی آن قسمتی نماز بخوانم که فرش های سبزی دارد و از دری وارد شوم که در خانه ی حضرت زهرا (س) نام گرفته است و تازه آنجا بیشتر پی بردم که دخترت را چقدر دوست داشتی و قبل از هر نماز به دیدنش می رفتی . راستی توی دوره شما بود که مردم دخترانشان می کشتند در حالی که دختر برای شما مایه افتخار بود . یادی از دختر عزیزت کردم و یادم آمد یک بغضی توی مدینه گلویم را  گرفته بود اما جرأت نمی کردم با شما در میان بگذارم که می دانستم ناراحت می شوی ، توی شهر هرجا قدم می گـــــذاشتم خیلی با احتیاط بود چراکه می ترسیدم روی قبر جگر گوشه ات پا بگذارم چون قبر دلبندت معلوم نیست و این یک تقدیر بود که قدر و قبرش در آن زمان مخفی بماند ولی الان تمام مدینه را آرامگاه او می دانم . هرچند با خود می گفتم که باید در محدوده حرم حواسم جمع تر باشه زیرا شما پدری هستی که حتماً برای این منظور هم فکر کردی و دختر را از خود دور نکرده ای .

پیـــامبر عزیـزم ! البته فقط این یک طرف قضیه بو روی هم رفته از در و دیوار مدینه غم می بارید . نه نه بد فکر نکن که به من بد گذشته و یا مگر می شود در کنار شما باشم و بد بگذرد ، می دانی کوچه ها و خیابان های مدینه با آدم حرف می زنند . قول می دهم توی نامه بعدی دیگر حرفی نزنم که نـاراحت بشوی ، امّا الان نمی توانم جلوی خودم را بگیرم و بی اختیار به یاد غربت نوه هات افتادم که تو بقیع و در کنار جدشان حاضرند و راستی که مدینه قسمتی از بهشت است و این که در آن چند روز می دیدی دائم در خود فرو رفته ام ، یادآوری تاریخ اسلام در آن سرزمین بود و الا وقتی که آدم میزبانش پیامبر(ص) باشد ، بهترین روزهای عمرش را سپری می کند .

دیگر بیش از این مصدع نشوم و حرف آخرم را بزنم ، درست است که من خیلی دیر به میهمانیت آمدم، دلیلش این بود که برگه حضورم را امضا نکرده بودی و تازه این لیاقت را پیدا کردم ولی شما به بُعد زمان نگاه نکن که دامنه شوق دیدار مرا بنگر ، پس زیاد منتطرم نگذار که به بازدیدم بیایی ، خیلی زود از انتظار بیرونم بیاور قبل از آن که حیات فرصت دیدار را از من سلب کند . دوستت دارم و هیچوقت مهربانی هایت را فراموش نمی کنم .

                                                                   عاشق شما - امیر حسن

نوشته شده توسط امير حسن مغيث  در ساعت 17:28 | لینک  |